زهرمار!

از صبح چشم از ساعت برنمی‌داشت.

قرار بود که آن روز، دربی پایتخت بین دو تیم فوتبال استقلال و پرسپولیس برگزار شود.

استرس تمام وجودش را گرفته بود.

از جا برخاست و به آشپزخانه رفت.

کاسه‌ای از داخل کابینت بیرون آورد و آن را پر از تخمه آفتابگردان کرد.

یک بشقاب از آب‌چکان برداشت و از آشپزخانه خارج شد.

تلویزیون را روشن کرد و شبکه‌ی موردنظر را گرفت.

برنامه‌ی کارشناسی پیش از بازی آغاز شده بود.

نیم‌ساعتی به همین منوال گذشت.

بازی با اندکی تاخیر، شروع شد.

جسمش در خانه بود و روحش در استادیوم!

غرق در بازی بود که زنگ تلفن او را از جا پراند.

انقدر ترسید که در جواب زنگ تلفن؛ یک زهرمار گفت و گوشی را برداشت.

 

+: «بله؟؟»

-: « سلام خوب هستید؟ از بیمه … تماس می‌گیرم، …»

+: « وسط دربی زنگ زدی این اراجیفو بگی؟ برو بابا.»

هنوز تلفن را سرجایش نگذاشته بود که تیم مورد علاقه‌اش گل خورد.

فحشی نثار تلفن کرد و آن را سر جایش کوبید.

بقدری اعصابش بهم ریخته بود که با تخمه شکستن هم آرام نمی‌شد.

شانس آورد که بازی با نتیجه‌ی مساوی به‌پایان رسید، وگرنه ممکن بود سکته‌ کند و محتاج همان بیمه شود!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.