قاصدک

قاصدکی رقصان در باد، بر شاخه‌ای می‌بینم.

جلو می‌روم.

چشمانم از شادی برق می‌زند.

هیجان هم‌چون خون در رگ‌هایم می‌دود.

قاصدک را از ساقه‌اش جدا می‌کنم.

حرف‌های دیگران در ذهنم تداعی می‌شود:

« هر وقت قاصدکی دیدی، آن را به‌دست بگیر و آرزو کن.»

چشم‌هایم را می‌بندم.

آرزوهایم را در ذهنم لیست می‌کنم.

همه را به‎‌یاد می‌آورم.

چشم باز می‌کنم، نفسی عمیق می‌کشم.

هوای جمع شده درون ریه‌هایم را نثار قاصدکی می‌کنم که رسالتش برآورده کردن آرزوهاست.

گلبرگ‌های لطیفش هرکدام به‌سویی پرواز می‌کند.

می‌روند تا آرزوهایم را به‌خدا برسانند تا برآورده شود.

پ.ن: خدایا، حال مردم سرزمینم خوب نیست، خودت آرامش را به زندگی‌مان بازگردان.

 

2 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.