انگیزه زندگی

موهایش را شانه زد و بافت.

جلوی آینه ایستاد.

قیچی را به‌دست گرفت.

خطی فرضی روی موهایش کشید.

چشمانش را بست، قیچی را روی موهایش گذاشت.

تمام قدرتش را در دسته قیچی جمع کرد، دهانه آن را فشرد.

دسته موهای بافته شده‌اش روی زمین افتاد.

چشم باز کرد، دختری را در مقابلش دید که هیچ شباهتی به او نداشت.

دستگاه موزر را به برق زد چشمانش را بست و دستش را لای موهای یکی درمیانش برد.

موی بافته را از زمین برداشت، شیشه عطر را روی آن خالی کرد.

آن را در کاغذی پیچید و بر دیوار اتاقش زد.

از آن پس دیدن آن موها انگیزه‌ای برای خوب شدنش شد.

باری دیگر موهایش به آن زیبایی می‌شد، مگر نه؟

4 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.